|
به ایستگاه می رسم
با تنی خسته و چمدان هایی پر از سنگینی.
و لب هایی که همه ارزششان
به اندازه همه حرف هایی است
که در تمام این سال ها برای نگفتن داشتند.
و نگاه هایی که گرمای خود را
در آخرین تابستان ِ کنارِ هم
جا گذاشته بودند.
*********************************************************************
|